سی چهل سالش بود،
همیشه تنها قدم میزد،
یه باختی تو چشاش بود،
باختی که انگار یه کسیو تو فصل جوونیش از دست داده بود،
تنها زندگی کردن رو خوب بلد بود،
شاید اونی که دیدم ده ساله دیگه ی من باشه ...
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی


از هم جدا شدیم و
بدین درد ساختیم ...
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت ...
#هوشنگ_ابتهاج
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
وسط شلوغیای امروز، توی ماشین از پنجره آسمونو نگا کردم، یه تیکه ابر کوچیک و سفید وسط آبیِ آسمون بود، توو ذهنم بهش گفتم: هرچقدر هم مشغله هام زیاد بشه و سرم شلوغتر، یادِ تو هم بزرگتر میشه و دوس داشتنت زیادتر...
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی